X
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی
عیسی مسیح در محله فقیر نشین شهر قدم می زد ناگهان مرد مستی را دید که در کثافت و لجن غوطه می خورد کنار مرد نشست و او را هشیار کرد وقتی مرد چشمانش را باز کرد مسیح به او گفت :برادرخوبم چرا جوانی ات را با نوشیدن الکل به هدر می دهی؟مرد پاسخ داد :ای استاد بزرگوار من یک جزامی بودم شما بیماری مرا شفا دادید و من نجات یافتم . ان زمان با گدایی روزگار می گذراندم و اکنون که شفا یافته ام دیگر مردم به من صدقه نمی دهند و من هم کاری نمی دانم تا زندگی بگذرانم. عیسی اهی کشید و به راه خود ادامه داد. در جایی دیگر مردی را دید که زنی زیباروی را دنبال می کرد و از چشمانش برق شهوت فرو می ریخت . عیسی او را بازداشت و پرسید فرزندم چرا به دنبال کار نمی روی و وقتت را تلف می کنی؟ جوان پاسخ داد : ای استاد من کور بودم شما مرا شفا دادید من کاردیگری نیاموخته ام و تا کنون که زنده ام مردم به من کمک می کردند و حالا که شفا گرفته ام هیچ کس به من کمک نمی کند. من چه کار دیگری می توانم انجام دهم؟ عیسی از مرد جوان دور شد و دوباره شروع به حرکت کرد. در راه پیرمردی را دید که سخت می گریست. مسیح به او نزدیک شد و به ارامی او را نوازش و اشکهایش را پاک کرد. پیرمرد نگاهی به عیسی کرد و عیسی از او پرسید : چرا گریه می کنی؟ پیرمرد در جواب گفت : ای استاد من مرده بودم شما مرا زنده کردید در این سال های پیری من به جز گریه چه کار دیگری می توانم انجام دهم. عیسی مسیح با خود نجوا کرد : هنگام مشکلات و اندوه برای درخواست کمک از خداوندفریاد می زنیم اما زمانی که برکت خداوند نازل شد و عشق الهی خود را جاری کرد او را نادیده می گیریم و دوباره در نفس خود سقوط می کنیم. گناه بزرگی است ناسپاسی در مقابل خداوند بزرگ.
+ نوشته شده در يكشنبهساعت 04:57 توسط ناجی نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب